تبليغاتX
love

love
تراژدی پاک است و آرام‌بخش، و اطمینان می‌بخشد... در درام، با وجود این خائنان، بدذاتانِ ستیزه‌جو، بی‌گناهان مظلوم، انتقام‌جویان و بارقه‌های امید، مُردن مثل حادثه‌ای هولناک است. (...) تراژدی آرامش‌بخش است، چون دیگر می‌دانیم هیچ امیدی وجود ندارد، این امید کثافت.
+ تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:25 نويسنده farhad |
فرانك آباگنيل (كريستوفر واكن) در يك سخنراني:

- دو موش كوچك توي يك سطل خامه گير افتادند، اولي زود تسليم شد و غرق شد. دومي ول نمي‌كرد. اينقدر تقلا كرد، تا خامه را تبديل به كره كرد و بيرون اومد. آقا، در اين لحظه، من اون موش دوم‌ام.
+ تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:6 نويسنده farhad |
مريم بانو (بيتا فرهي) خطاب به محمود (خسرو شكيبايي):

تو تنها كسي بودي تو زندگيم كه فكر مي‌كردم خيلي به من نزديكي. از اينكه تونستم بهت تكيه بدم، احساس غرور مي‌كردم. ولي تو هم دوام نياوردي، مثل همه. ديگه از اين آدما خسته شدم. بايد بتونم تنهاييم‌رو دربست قبول كنم. باهاش اخت بشم. باهاش انس بگيرم.
+ تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 17:18 نويسنده farhad |
راكي (پل نيومن) خطاب به نورما (پير انگلي):

- مي‌دوني، من خيلي خوش‌شانسم. انگار هميشه يكي اون بالا هست كه منو دوست داره.

- و يكي هم اين پايين.
+ تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:2 نويسنده farhad |
یادش بخیر همیشه منتظر بودم که یه بار یکی از این گوشی ها زنگ بزنه.تا الانم که ۲۰ سال از اون وقت میگذره زنگ نزده.

اخبار ساعت 9

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 1:40 نويسنده farhad |
او طناب را برای خودکشی انتخاب کرده بود.اما من فکر میکنم که او حتی به آن حلقه طناب نیز احتیاجی نداشت.او قبل از آنکه بمیرد ، مرده بود.

روحش شاد.

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 16:36 نويسنده farhad |
دلیل شکست شافعی از حسن نژاد چی بود؟؟

هر کی یه چیزی میگه اما من میگم چون ستاد شافعی پر بود از ژنرال و ستاد حسن نژاد پر از سرباز بود و تو جنگ سربازها تعیین کننده هستن.همین!

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 23:9 نويسنده farhad |
می گویند آخرین جمله ونسان ونگوک این بود:

تیره روزی های بشر را هرگز پایانی نیست.

اعتراف میکنم که هرگز با جمله ای به این اندازه موافق نبودم.

ونگوگ در عمرش یک تابلو فروخت فقط یک تابلو! در ۳۶ سالگی به سلامت روانیش شک کرد . به درخواست خودش به بیمارستان روانی منتقل شد. در آنجا دریافت که پزشکان از خود او بیمارترند‌‌،پس آنجا را ترک کرد و به سرنوشت خویش بازگشت.در ۲ ماه پایانی زندگیش بیش از ۹۰ تابلو کشید. این تابلو ها نشانه انسانی است که به ابدیت ، به انسانیت ، به طبیعت و عظمت آفرینش معتقد است و بازگو کننده روحیه هنرمندی است که سرگشته بود و به پایانی وحشتناک محکوم. او در ۳۷ سالگی در میان زیباترین کشتزارها خودش را کشت.

+ تاريخ شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 23:34 نويسنده farhad |
گاهی اوقات اینجوری میشیم...

گیج گیج..

چرا که

به دلخواه خودشان میگذردند این روزها....

+ تاريخ سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 23:55 نويسنده farhad |

+ تاريخ دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 17:34 نويسنده farhad |
کجا برم این غم ، گوزن کوهی
مدیار من
جوانم ، رشیدم ، عیارم ، عیار بی پروایم
مدیار من
خون تو مدیار به رویه گیوه پسر بلقیس نشت کرده است
خونت گرم است ، هنوز گرم
پای من ، پای گل محمد ، گرما گرفته است گرما
از خون کاکل تو مدیار
کاکلت خونین است...........

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 18:58 نويسنده farhad |
یونس را سلام
انبار باروت بی اعتنایی آدمها بر سخنان عارفان ، پیشین و پسین ندارد.آیینه عادات مردمان این دیار را شکستن و چینی نیست.مانده و خواهد ماند. قصه ترتیب آمدن و رفتن هاست.
تن مان را در ساعت 11 به وقت محلی از میان توده متورم بغض های فرو خفته در بساط ظهر زنگار بسته تابستان ، منزوی تر از همیشه به سایه تبریزی های غسالخانه سپردیم.شیون ما آغازی بر پایان تجربه بودن تو بود.دومین بلوغ ، پیچیده شدن در سفیدی و رفتن به نا کجا.
چه تفاوت میکند که کجا باشی وقتی کسی زبانت را نمی فهمد و همه را بیگانه می یابی.
ایستادن در صف نماز، قلبمان زودتر از پوستمان عرق میکند و میسوزد و خوابیدن در بستر خاک.خاکهای سرد.سرمایی به وسعت افق تنهایی انسان.
+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 0:33 نويسنده farhad |
یونس شاهورن
+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 19:45 نويسنده farhad |
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست،...هرکسی نغمه خود خواند واز صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست...خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

به یاد عزیز از دست رفته مان یونس شاهورن

که چه سبک بال پر کشید و رفت

+ تاريخ شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 0:21 نويسنده farhad |

+ تاريخ شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 11:38 نويسنده farhad |
یادش بخیر سال پیش تو این روزها همه توو اینترنت میگشتن توو بالاترین توو جرس تا ساعت تظاهرات فردا رو پیدا کنن و بعدش به همدیگه خبر بدن.اما امسال چی؟؟همه میآن و می گردن تا قرکانس فارسی ۱ رو پیدا کنن و به همدیگه خبر بدن.

عجب.ما رو باش!!

+ تاريخ سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 23:31 نويسنده farhad |

مدیر: خانم اگه میخوای اسم دخترت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن بریزی به حساب همیاری...

زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟

- اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز!!زن : آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن!- این که شهریه نیست اسمش همیاریه!

زن : اسمش هر چی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن!

- خب برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!! اینقدر هم وقت منو نگیر...

زن : آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!

ـ خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟!

آهای مستخدم،این خانم رو به بیرون راهنمایی کن!!

...

زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود...

اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد...

روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد :

کمیته مبارز با فقر در جلسه امروز ...

ستاد مبارزه با بیسوادی ...

تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود : با ۲۰۰۰۰۰ زن خیابانی چه می کنید !؟

زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد:

با ۲۰۰۰۰۱ زن خیابانی چه می کنید !؟

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:46 نويسنده farhad |

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 23:29 نويسنده farhad |
حس میکنم زندگی را باخته ام و خیلی کمتر از آنچه باید در بیست و پنج سالگی داشته باشم دارم.می دانم که نمی دانم و این از کسی نیست جز خودم.در اتوبوس زمان یکی یکی ایستگاههای خالی زندگی را طی میکنم تا به ایستگاه آخر برسم.هر آنچه که میتوانستم انجام دهم در کژفهمی های جاری زندگی و در بن بستهای بی پایان هستی رنگ باخت و رنگ باخت و رنگ باخت.نمی خواهم شروع کنم باز زیستن را..........
+ تاريخ جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 15:2 نويسنده farhad |

«دنی خارکه همیشه با ماست»

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 22:6 نويسنده farhad |