کلاس شروع شد. همه بودند اما یک نفر فقط یک نفر نبود.کلاس خالی بود،خالی تر از تهی و بیهوده تر از هیچ.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 3:15 توسط farhad
|
با توجه به برنامه امشب نود که با حضور سبز دادکان همراه بود ، فردوسی پور حتما باید صبح زود یه دوش بگیره.

+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 3:5 توسط farhad
|
انقلاب کرديم تا شاه و شاهزاده نداشته باشيم... آقا و آقازاده داريم! انقلاب کرديم تا سياستمان ديني شود... دينمان سياسي شد! انقلاب کرديم تا اقتصادمان انساني شود... انسانيتمان اقتصادي شد! انقلاب کرديم تا خيابان هايمان شريف شوند... شرافتمان خياباني شد! انقلاب کرديم تا رنگ آزادي را ببينيم... اسارت رنگ شده را ديديم! انقلاب کرديم تا دردهايمان درمان شود.... درد بي درمان گرفتيم.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 16:33 توسط farhad
|
قابل توجه بعضی ها که قرار بود واسه ما فلافل درست کنن اما.........
دوست از دوش برفت،فلافل ما را چه شد بی گمان ساغر نداند،غم گساران را چه شد
از کلید داغ تا بر زلــف پریشــانت کشم بار محـنت، محفــل لطـف نگـاران را چه شد
پانوشت:
فلافل: یک نوع غذای لبنانی
کلیدداغ :قریحه ای در آذربایجان که مردمانش به سلحشوری مشهورند و سرزمین آبا اجدادی بنده
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:46 توسط farhad
|
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسيد سوار آسمان مکثي کرد
رهگذر شاخه نوري که به لب داشت
به تاريکي شنها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
کوچه باغي است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
کودکي مي بيني
رفته از کاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او مي پرسي
خانه دوست کجاست
+
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 13:32 توسط farhad
|
می دونم که بیشتر افرادی که به این وبلاگ سر می زنن دنبال عشق و عاشقی وغم هجران و بی وفایی و شعرهای سوزناک و از این جور مطالب می گردن و وقتی با مسایل سیاسی مواجه میشن هزار تا دری وری میگن و میگذرن. خوبیش اینه که فرهنگ ما اینقدر رشد کرده که توی نظرات خصوصی منو مورد لطف و مرحمتِ معکوسِ خودشون قرار میدن!! راستش اوضاع اونقدر بی ریخته که آدم نمی تونه همین طوری بی تفاوت باشه و لالمونی بگیره. یکی گفته بود که وبلاگت رو شخصی نکن و درباره اشعار عاشقانه و ادبیات بنویس حیف این اسم Love که دست تُویِ ناشی افتاده. راستش حرفش منطقیه چون میشه مطالب سیاسی رو هر جا نوشت حتی روی دیوار! اما فقط یه آدرس با اسم Love.blogfa میشه ساخت که بهتره آلوده این جور چیزها نشه.اما یه مشکلی وجود داره اونم اینه که من نه احساس و ذوق ادبی کافی رو دارم و نه تجربه کافی عاشق شدن. روی تجربه تاکید میکنم!! پس حالا یک سوال مهم: چه باید کرد؟؟؟؟؟ پیشنهاد شما چیست؟
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 22:47 توسط farhad
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 2:18 توسط farhad
|
ما در جامعه ای زندگی می کنیم که خفقان طاقت فرسا جزئی از ارزشها ، رسوم و سنتهایش شده است. کشوری که بزرگانش به گروگان گیری اذعان دارند و آن را مقدس می دانند و اندیشه کشتن و کشته شدن را ارج می نهد.
ملت ما زمانی که مهر ورزی کمال عقل بود را به تاریخ سپرده اند و از آن به راحتی گذشته اند . اکنون دستیابی بیشتر به پول و قدرت و نفوذ تنها انگیزه مردمان برای بقا و جنگیدن است. تظاهر و ریا بیداد میکند. مقدس معابی دیگر ارزش شده است و سوزاندن پیشانی هنجار است.
انسانهایش رحم و انسانیت را از یاد برده اند و به بردگانی در چنگال افیون بدل شده اند. ضعفا چاره ای جز فروختن اجزای بدنشان را ندارند و سر سپرده گی را با نام عدالت به آخرین رقه های آزاد اندیشی تزریق می کنند. من دنیای اطرافم را دنیایی سترون و خاکستری می بینم که در آن شناعت در اوج جاریست. سرزمینی که دیگر دیدن مرگ و جنازه کسی را نمی ترساند.
آیا ما به اعماق پستی سقوط کرده ایم؟
اما این را نیز می دانم که باید در بدترین مقتضیات به چیزی پاک در درون خودمان ایمان داشته باشیم ، باید امیدواریهای اندک باقیمانده را حفظ کنیم و شرافت انسانی را بپرورانیم ، صرف نظر از آنچه روی داده است.
تولد هر کودک ، کودکانی که در هاله ای از معصومیت و بی گناهی باقی می مانند تا استمرار ارزشهای انسانی را تضمین کنند ، نشان از امیدواری خداوند به انسان است.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 23:34 توسط farhad
|
برا من اینها هستد:
تراکتور با گل دقیقه 90 برنده بشه
بارسلونا توی سانتیاگو برنابئو به رئال 7 تا گل بزنه
توی ماشین که داری میری یه هو آهنگ "وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد"از بانو هایده پخش بشه
بری دانشگاه ببینی امتحانی که درسشو نخوندی برگزار نمیشه
رو تپه های شهران بشینی و غروب آفتاب رو تماشا کنی
از حموم که میآی بیرون ببینی حولت گرمه گرمه
از جیب لباسهای کهنه پول پیدا کنی
تو سراشیبی یه چمن زار با سرعت بدووی
از دوستی که خیلی وقت بود ازش خبر نداشتی یه نامه برسه
بشنوی که دوستات دارن ازت تعریف میکنن
تلویزیون کارتون رابین هود رو پخش کنه
تا لنگ ظهر بتونی بخوابی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 18:1 توسط farhad
|
من دانشجوی مدیریت هستم.میتوانم سرمایه و بدهی و ارزش سهام و صورتهای مالی را محاسبه کنم. میتوانم حرفهای آدام اسمیت و دست نامرئی بازار را بفهمم.اما هرگز نتوانستم سود و زیان را درک کنم.
در کودکی از کفش و لباس نو بدم می آمد ، چون نگاه خیره بچه های دبستان "شهید مجتبی کاظمی" واقع در" منطقه 11 " را در پی داشت.در راهنمایی انضباط را صفر گرفتم. چون به مدیر ریا کار مدرسه در نماز هرگز اقتدا نکردم. من در دبیرستان دیدم که چگونه همکلاسیهایم ترک تحصیل کردند و گرفتار سیگار و مشرب و مواد شدند و چگونه استعدادشان نابود شد.
من در پی دانایی راهی دانشگاه شدم.ریاضی خواندم اما از مدیریت پیام نور سر در آوردم. در اینجا دیدم که دانایی برای دانشجویان در نمره و پاس واحد خلاصه شده است. من دیدم که چطور اینجا اندیشه ناتوان از تحلیل مسائل مردمی گشته که خود ما نیز از بطن و هم درد آنهاییم. من ناامیدانه به دنبال برگی بودم که باد هر لحظه آنرا دورتر می بُرد. دورتر از مرزهای وطنم.
من آمده بودم بیاموزم و مرهمی باشم بر زخم ملتی که به من معنی و هویت می بخشد.حال ای دوست ، ای یار دبستانی من ، ای آموزگار من ، به من بگو آیا درست آمده ام؟ اینجا کجاست؟دانشگاه پیام نور ودیگر هیچ؟؟ ای که من و تو ما می شویم آیا می توانیم علفهای هرز دشت بی فرهنگی را ریشه کن کنیم؟
ای یاران دبستانی بیایید پشت این چراغهای قرمز، سبز بیاندیشیم.
دانشجو روزت مبارک.
یاشاسین
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:28 توسط farhad
|
پری:بازم که دیر کردی.
سعید:آره من همۀ عمر دیر رسیدم.
پری:بریم رو نیمکت بشینیم.
سعید:آره بریم. از خدا بخاطر بارون ممنونم چون نیمکتها رو میشوره.
پری:وقتی اومدی نفهمیدم کی اومده اما وقتی رفتی تازه فهمیدم کی رفته.مي دوني آدمهايي كه مي تونن گاهي وقتها يه شكم سير گريه كنن چقدرخوش شانسن؟
سعید:آخه تو این دنیا که هیچ چیز به ترتیب نیست.خوش شانسی فقط اینه که حس کنی خوش شانسی. البته حق با توئه , گاهی اوقات لازمه آدم برای دل خودش كاری رو انجام بده نه برای دیگران...
پری: میدونی قلب یه دختر اقیانوسی از رازهاست؟
سعید:یکی از مشکلات دختر بودن اینه که وقت و بی وقت مجبور می شی مث آدم رفتار کنی.
پری:منظورت چیه؟
سعید: میدونی فقط یه قانون هست كه اجتناب ناپذیره و اون اینكه دیر یا زود باید دست از بازی بكشی.البته بعضی چیزا عوض میشن و بعضی چیزا هیچوقت عوض نمیشن! این قانون هم هیچوقت عوض نمیشه.
تقدیم به سعید و پری عزیز , با احترامات ویژه
با تشکر از وبلاگ tanhayam69.blogfa.com به خاطر 5+90
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 15:0 توسط farhad
|
بسیجی هوادار احمدی نژاد :ما برای ایمان و شرف و ناموس می جنگیم ولی شما برای آزادی.
دانشجو در جواب بسیجی:هر کس برای هر چه که ندارد می جنگد!

+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 2:0 توسط farhad
|
نه ! من خانه ای ندارم ,
سقفی نمانده است ,
دیوار و سقف خانه ی من
همین هاست که می نویسم .
همین طرز نوشتن از راست به چپ است
در این انحنای نون است که می نشینم
سپر من از همه ی بلایا
سرکش کاف یا گاف است
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 0:19 توسط farhad
|
هنوز زنده ام ، این آخرین چیزی بود که نوشت.خودش میگفت 6 ماه فکر کرده تا تونسته اینو بنویسه.این آخرین دیالوگ فیلم پاپیون بود. من ندانسته تا پایان کوچه رفتم و مرگ را انکار کردم اما چه سود........
قلم قوی و سحر انگیزی داشت. نابغه ریاضیات بود.مدال برنز مسابقات ریاضی رو داشت.اگه فرانسوی ها اواریست گالوا رو دارن ما هم مهدی مهر افروز رو داریم.همین....
برو ایگناسیو
به هیابانگ شور انگیز حسرت مخور
بخواب
بیارام
پرواز کن
دریا نیز میمیرد؟
مدیترانه همچنان مواج است
این داستان از آخرین داستانهایی بود که اون نوشت:
ابن عربی
در آن روزی که ابن عربی ٬ همان فیلسوفی که در جایی گفته بود :
زندگی خیالی بیش نیست ٬ بر پنجره ای گشوده ماه رویی سرخ مو
دیده بود به محله یهودی نشین اندلس رفت تا ابوالهول ساحر ٬ عالم
به علوم غریبه را ملاقات کند که اسطرلابی ریخته شده از طلای
گوساله سامری داشت . نام اسطرلاب ظاهر است . ابوالهول ۵۰۰
دینار زر گرفت و در رمل ها دید که ابن عربی آواره بیابان ها خواهد
خواهد شد ٬ بر خرابه ای از مصر گنجی عظیم خواهد یافت و کلاغان
دمشق چشمهایش را با منقار بیرون خواهند کشید در حالی که
جمله جامه هایش در گروی نصاری می فروشی است که دختری
سرخ مو دارد . ابن عربی به خانه بازگشت و بر حاشیه فصل آخر کتاب
تهافت الفلاسفه تالیف ابوحامد محمد غزالی نوشت : زندگی
خیال فریبنده ای بیش نیست .
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 1:41 توسط farhad
|
بچه های دانشگاه با هم یه وبلاگ راه انداختن که حرفاشون رو توش بزنن.ادرسش هم اینه:
www.mojearas.blogfa.com
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 1:12 توسط farhad
|
سعید از ساوه اومده.دقیقا مثل یه .....(بخونید پاندا) شده.میگه تو ارشد زیره 100 میاره.اگه این جوری باشه که محاله ، واسه لیوارجان افتخار آفرینی میکنه . فقر شرم آور نیست ، نمی دونم شاید هم باشه.تنها چیزی که من و سعید توش اشتراک داریم همین فقره .ازعظیم پرسید من صبح با عظیم حرف زده بودم.عظیم ترسیده ، سعی نکرد ترسشو پنهان کنه، به نظر خودش شاید گریزی به عقلانیت باشه ترسش.
تو دانشگاه ،امروز مهمترین اتفاق این بود که "آقاپور" رییس دانشگاه پیام نور استان اومده بود جلسه پرسش و پاسخ گذاشته بود. یکی از همین آدمهای تازه به دوران رسیده بود.معلوم بود که با پارتی بازی و رابطه شده رییس.حتی نمی تونست درست فرافکنی کنه و دروغ بگه.به نظر من بهتره بجای ریاست بره غاز بچرونه. سوال منم خوند اما جمله آخرشو نخوند.نوشته بودم "بسیجی واقعی همت بود و باکری".بچه ها بیشتر به غذا و ساختمان و امکانات اعتراض کردند که البته هیچ جوابی هم نگرفتن.یعنی ول معطلی!!
خانم جعفری هم چند تا سوال پرسید و یه کم حرف زد.احساس مسئولیتشو تحسین میکنم. اما نمیدونم چرا امیدواره که می تونه اوضاع رو بهتر کنه.من که اصلا کاملا بیخیال اینجا شدم.یعنی قطع امید کردم! اصلا خلایق را آنچه لایق!! اگه بخوایم اوضاع رو درست کنیم باید در بهترین زمان در بهترین مکان باشیم و نقشمون رو خوب ایفا کنیم. اینجا و دانشگاه جلفا ، نه تو زمان جا داره نه تو مکان.اصلا به حساب نمیاد.یه جامعه پیرامونی و در حاشیه مانده ، اما خب به هر حال امید آخرین چیزیه که از دست می ره.داستان این اردوی مشهد منو از این هم که بودم ناامیدتر کرد.بی دغدغگی شما دغدغه انگیز است خانم علینژاد.
"حامد" اولین کسی بود که صبح تو دانشگاه دیدمش.اعتراف می کنم که دربارش اشتباه کردم.اولش فکر می کردم که یکی از همین بورژواهای ...........!!! اما اصلا اینطور نیست ، اون توانایی های لازم رو برای اینکه یه بورژوا باشه رو نداره !!!اگه داشت آینده اش تامین بود!!! بدشانسی و سادگی 2 تا از صفات برجسته این پسره.
می خواستم درباره "مهدی مهر افزا" بنویسم ، اما احساساتم غلیان نمیکنه.میدونم چی می خوام بنویسم اما اونقدر احساس ندارم .میترسم نتونم حق مطلب رو ادا کنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 21:21 توسط farhad
|
نگه دگر بسوی من چه می کنی؟
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فریب ها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو...برو...یسوی او، مرا چه غم
تو آفتابی....او زمین... من آسمان
بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنکه گریه میکند
در این میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشت ها
دل تو مال من، تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من؟؟
گذشتم از تو زان که در جهان
تنی نبود مقصد نیاز من
اگر بسویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او!!!!!
گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او!!!!
تقدیم به .........!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:33 توسط farhad
|
امروز به یاد یکی از دوستام این آپ رو مینویسم.اسمش اصغر بود و از خَلفان روزگار، نمی دونم چندتا ستاره کم آورده بود ولی مطمئنم گم شدنش تو فاصله ها بی دلیل نبوده.بهش قول داده بودم که خاطرات هر روز رو بنویسم اما هر بار که نوشتم ،زود رفتم و پست رو حذف کردم.اما این بار می ذارم بمونه.
صبح "فری" زنگید و بیدارم کرد که پاشو برو منطقه .تو راه " اکبر" رو دیدم.10 سال بود که ازش خبر نداشتم.اخرین بار تو پتروشیمی اصفهان دیده بودمش.ازدواج کرده و پیرمرد شده!!موهاش ریخته.واقعا خوشحال شدم.توی منطقه بودم که "فری" باز زنگید و گفت:پسر اونجا حرف سیاسی نزنی یه هو!!!!منم گفتم نه بابا نمی زنم مطمئن باش پسر.بیچاره چی فکر میکنه درباره من نمی دونم!!
خلاصه پاشدم از اونجا یه سره رفتم دانشگاه. به محض ورود با محسن و داوود سر جامعه مدنی بحثم شد.آخرش فهمیدم که بابا این دو تا اصلا نمی دونن جامعه مدنی چیه؟؟شاید محسن فکر میکنه جامعه مدنی یه نوع غذای مکزیکیه!!!امروز حامد یه سوتیه بزرگ توی دانشگاه داد و بیچاره با چهره واقعی فقر فرهنگی روبرو شد.حقشه خود کرده را تدبیر نیست.(این درباره خودم هم صدق می کنه).
تو خونه بازم بحث اصلی سر تهران رفتن منه. می دونم که رفتم با خودمه ولی برگشتنم با خداست، اما یه چیزی هست که منو میکشونه اونجا.نمی تونم بی تفاوت باشم.
عصر با مهدی رفتیم که براش سیستم بخریم.تو تاکسی هر دومون شعرای "فروغ" رو می خوندیم!!یه خانم میانسالی بود که بهمون هی نگاه میکرد.نمی دونم می فهمید ما چی می گیم یا نه.
"من پری کوچک غمگینی را می شناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام"
الان که دارم اینا رو مینویسم یه اتفاقهایی توی ماشین آرخی و شهرک فرهنگیان و تهران بصورت همزمان در جریانه که البته فردا مثل بمب صدا میکنه.
قابل توجه کاظم:پول کرانچی یادم رفت!!
در آخر این عکس رو می ذارم واسه دختر خانم های دانشگاه ، مخصوصا اون چند تا مخاطب خاص.اما واقعا خواهش می کنم بروی حقیقت چشاتون رو نبندید.

+
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:50 توسط farhad
|
اینجا شب از همیشه تاریکتر است.اینجا حتی ستارگان نیز فرو ریخته اند.افسردگی رنگهای محو ما را با خود برده است؟؟

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23:7 توسط farhad
|
اندوه من از زیستن در برکه نیست
اندوه من از زیستن با ماهی هایست
که حتی فکر
دریا
نیز به ذهنشان خطور نکرده است

+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 13:13 توسط farhad
|