X
تبلیغات
love

love
مراسم محقر خاکسپاری جو،رفیق آواره ی میچل

کشیش: ?Any last word

میچل:We are all fucked
«بولوار لندن،2010»
+ تاريخ جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 11:53 نويسنده farhad |
هوایِ مــُردن
بیــخِ گوش من اسـت
همــانجایی که روزی
رد نفس هایِ تو بود !!
+ تاريخ جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 22:14 نويسنده farhad |
من از وقتی تو نوشته هایم را می خوانی، می نویسم.
از وقتی اولین نامه را نوشتم. نامه ای که نمی دانستم مفهومش چیست.
نامه ای که معنایش را تنها در چشمان تو می شد یافت.
من هیچ گاه بیش از سه جمله اول این نامه چیزی ننوشته ...
ام:
هیچ باوری نداشتن، منتظر چیزی نبودن، امید داشتن به آن که روزی اتفاقی بیفتد.
کلمه ها از زندگی ما عقب هستند.
تو همیشه از آنچه من از تو انتظار داشتم، جلوتر بودی.تو.........
+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 19:36 نويسنده farhad |
"ديگر نمی تواند يکی مثل من پيدا کند"
اين جمله بسيار بی معنی و چرند است. کسی که شما را ترک يا اخراج کرده است، دنبال مثل شما نمیگردد. واضح است، اگر مثل شما را می خواست که خودتان بوديد. مگر نه؟
همسر يا مدير قبلی شما دنبال يکی می گردد که مثل شما نباشد. پس کس ديگری را پيدا میکند که مثل شما نيست. به همين سادگی.
اين جمله همان قدر بی معنی است که جمله: "غم آخرتان باشد."
جمله «غم آخرتان باشد»، يعنی: "اميدوارم که شما نفر بعدی باشيد که فوت می کنيد" چون در غير اين صورت، شما حداقل غم يک نفر را خواهيد ديد؛ و او، همان کسی است که قبل از شما مرده است ...!
+ تاريخ جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 17:21 نويسنده farhad |
خندید و دستش را دور ...تنم حلقه کرد، اما همان طور آرام کنار هم نشستیم. بعد گفت: همیشه به یه رودخونه فکر می کنم که جریان آبش واقعاً سریعه و دو نفر که توی آب سعی دارن همدیگه رو بچسبن، همدیگه رو سفت بگیرن، اما عاقبت می بُـرن. آب خیلی شدیده. باید تن به آب بدن و از هم جدا بشن. به نظرم وضعیت ما هم همینه...!
+ تاريخ جمعه ششم مرداد 1391ساعت 19:38 نويسنده farhad |
وقتی کسی را دور انداختیم دیگر نباید سعی کنیم اشتباهاتش را تشریح کنیم و وقتی دنبال چراهای اشتباهات او می رویم که هنوز او را کاملا دور نینداخته باشیم ...!
+ تاريخ یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 23:43 نويسنده farhad |
راسل کرو (بن وید): تو تا حالا انجیل خوندی، دَن؟ من یه بار خوندمش. هشت سالم بود، بابام خودش رو سر یه گیلاس ویسکی به کشتن داده بود و مامانم گفت که برمی‌گردیم به شرق تا دوباره از اول شروع کنیم. یه انجیل بهم داد و نشوندم توی ایستگاه قطار، بهم گفت که بخونمش تا بیاد. اون می‌خواست بره که بلیط‌هامون رو بگیره. خب، من کاری که گفته بود رو کردم، انجیل رو از اول تا آخرش خوندم. سه روز طول کشید. اون هیچوقت برنگشت!


+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 8:25 نويسنده farhad |
آدم باید یکی رو داشته باشه ساعت دو نصفه شب بهش اس بزنه بگه دلم گرفته...
اونم بگه قربون دلت برم...
دارید همچی کسی رو...؟؟

+ تاريخ یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 2:24 نويسنده farhad |
عاطفه:تو زن داري؟
علي:نه بابا زنمون كوجا بود
عاطفه:نامزد داري ؟
علي:نگرفتم تا حالا
عاطفه:يعني تا حالا عاشق نشدي ؟
علي:اه نه بابا نه قربونت بيگير بخواب عشق كدوُمه اه انگُولكمُون نكن نذار ياد اون چيز هايي كه نداريم بيوفتيم
مذهبتو شكر، هر چي خورده بوديم پريد
اَه ما كجاييم تو كجايي بابا اه،...اي گور پدرت دايي ببين چه آشي واسمون پختي پاك خودمونم داريم ميريم گَرو....

+ تاريخ یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 22:43 نويسنده farhad |
دروغ بگو ؛ تا باورت کنند....!! آب زیر کاه باش ؛ تا بهت اعتماد کنند....!! بی غیرت باش ؛ تا آزادی حس کنند ....!! خیانت هایشان را نبین ؛ تا آرام باشند ....!! کذب بگو ؛ تا عاشقت شوند........!! هرچه نداری بگو دارم , هر چی داری بگو بهترینش را دارم ....!! اگر ساده ای ؛ اگر راست گویی ؛ اگر باوفایی .... اگر با غیرتی ! اگر یک رنگی .... همیشه تنهایی ... !!! همیشه تنها ....

+ تاريخ سه شنبه ششم تیر 1391ساعت 2:3 نويسنده farhad |
فکر کردی چی ننه؟ کسی از مردن ما ناراحت میشه؟ نه ننه سه دفه که آفتاب بیفته لب این دیفال و سه دفه که اذون مغربو بگن، همه یادشون میره ما کی بودیم و واسه چی مردیم، همون جوری که ما یادمون رفته
این دوره زمونه کسی حوصله قصه شنفتن نداره..............................

+ تاريخ پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 20:40 نويسنده farhad |
یه مرد حتی اگه چهار تا استخون پوسیده هم باشه ...
گاهی میشه تکیه گاهت ,
گاهی سایه سرت , گاه انگیزه زندگیت ,
ممکنه بشه همه وجودت .
اصلا مگه میشه بدون مرد زندگی کرد ؟!!!
مگه میشه پدر نداشت ؟! قید برادر رو زد ؟!
... بدون عشق زندگی کرد ؟!!!
فقط کافیه یه مرد , مرد باشه ...
میشی بیخیال دنیا ,
اصلا اون میشه همه ی دنیات !!!!
+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 19:41 نويسنده farhad |
ساراماگو به خاطر رمان « کوری » نوبل ۹۸ را گرفت. وقتی داشتند با او مصاحبه می کردند گفت من بزرگ ترین چیزها را از مادربزرگم یاد گرفته ام که سواد خواندن و نوشتن نداشت . مادربزرگم می گفت « زندگی چقدر خوب است اما حیف که باید مرد »
+ تاريخ جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 3:4 نويسنده farhad |
حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت …
دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت …
حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد …
زخم داشت و ننالید…
گریه کرد ؛ اما اشک نریخت …
حکایت من ؛ حکایت داستان عشقی ست که فرهادش!

عاشق شیرین نیست!!!
+ تاريخ یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 20:19 نويسنده farhad |
... وقتی بعضی چیزها در خاطراتت و یا در تصوراتت می‌پوسند، قوانین سکوت دیگر کار نمی‌کنند. این درست مثل این است که خانه دارد در آتش می‌سوزد و تو دلت می‌خواهد فراموش کنی که خانه در حال سوختن است. اما نبودن آتش هم تو را نج...ات نمی‌دهد. ســـــــــــــــکوت دربارۀ یک مسئله فقط آن‌را بـــــــــــزرگ‌تر می‌کند، رشـــــــــــد می‌دهد و همه چیز را مـــــــــــی‌پوشاند...!

+ تاريخ جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 22:53 نويسنده farhad |
هیچ وقت " بی خداحافظ " کسی را ترک نکن.. نمی دانی.. چه درد بدی است...

 پیر شدن در خم کوچه های انتظار....

 

+ تاريخ دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 15:57 نويسنده farhad |
اسکارلت ، من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف شکسته همان است که اول داشته ام .
آنچه که شکست شکسته و من ترجیح می دهم که در خاطره خود همیشه آن را به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تااینکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببینم...!

+ تاريخ شنبه ششم خرداد 1391ساعت 0:29 نويسنده farhad |
وایات: مك، هيچ وقت تا حالا عاشق بودي ؟

مک: نه، من همه ي عمرم كافه چي بودم !

+ تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 17:2 نويسنده farhad |
تراژدی پاک است و آرام‌بخش، و اطمینان می‌بخشد... در درام، با وجود این خائنان، بدذاتانِ ستیزه‌جو، بی‌گناهان مظلوم، انتقام‌جویان و بارقه‌های امید، مُردن مثل حادثه‌ای هولناک است. (...) تراژدی آرامش‌بخش است، چون دیگر می‌دانیم هیچ امیدی وجود ندارد، این امید کثافت.
+ تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:25 نويسنده farhad |
فرانك آباگنيل (كريستوفر واكن) در يك سخنراني:

- دو موش كوچك توي يك سطل خامه گير افتادند، اولي زود تسليم شد و غرق شد. دومي ول نمي‌كرد. اينقدر تقلا كرد، تا خامه را تبديل به كره كرد و بيرون اومد. آقا، در اين لحظه، من اون موش دوم‌ام.
+ تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:6 نويسنده farhad |